سکوت ....

هیچ گاه حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن نشانه ای بر دانایی و داشتن درایت نیست . برچسب زدن به دیگران که بدتر از بد . کاش گاهی به جای این که متکلم وحده ی گوش بسته باشیم ، بشنویم که دیگران چه می گویند و حتی اظهار نظر نکنیم درباره ی آن چه می گویند . دیگر که بزرگ ترین شجاعت است ، صداقت داشتن با خویشتن و دیگران است . پذیرش اشتباه ، بزرگ ترین فضیلت است و برای این پذیرش ، زمان همیشه باقی ست . دوست عزیز ! خیلی چیزها نیز هست که شما نمی دانید .. همان طور که من برخی را نمی دانم .. همان طور که همگان نمی دانند .. کاش این راه را بیش از این نروید .. امیدی از آن سو که می روید وجود ندارد ..

نقد ، نفی  نیست

1 - اصولا نقد فنی و حتی نقد رفتاری  یک هنرمند ، به معنی نفی او نیست . این نقد - با رویکرد بازنمایی هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف وی طبق معیارهای پذیرفته شده و مبتنی بر قواعد علمی مرتبط با کار وی ، به هیچ عنوان نشانه ی بی احترامی و توهین به او نیست . توهین مصادیقی مشخص دارد که همگان بر آن واقفند.

2 - بالشخصه با  هر آن چه که  در حوزه های نظری تعبیر به نفی زحمتکشان عرصه ی فرهنگ و هنر می شود ، مخالفم و معتقدم که نفی و به دنبال آن ، عناد  ایجاد شده ، راه را باز می کند برای آنان که کمر به نابودی فرهنگ بسته اند و در حال حاضر  تعدادشان هم کم نیست . هرچند اهل فرهنگ و هنر باید به این نکته توجه کنند که ارائه ی نظراتی که توام با رعایت احترامات باشد  ، از سوی هرکس که به اعتلای فرهنگ می اندیشد ، نعمتی ست بزرگ  . 

3 - دعوا  ، زیرپا کشی و ایجاد باندهایی که به حذف  سایرین می اندیشند  ، کاری ست که از جانب اهل فرهنگ و هنر زشت تر می نماید . 

آنان که می مانند .. آنان که از آنانیم

تصمیمات و گرایش های جمعی لزوما به نتایج صحیح - نتایجی که منافع عام را تامین کند یا موجبات ارتقاء یافتن و غنای پدیده ای را فراهم کند- منجر نمی شود . در موسیقی ، استقبال های افسار گسیخته ی اجتماعی از یک فرد ، گروه یا جریان عمدتا و طی زمانی کوتاه منجر به ایجاد نوعی سیری زودرس ، و در نهایت کم رنگ شدن تدریجی فرد و گروه و جریان در فرایند گذشت زمان خواهد شد ؛ خصوص آن که هیجانات آنی اجتماعی ، ممزوج با کم دانشی فرد ، گروه و یا کم ریشه گی پدیده ی مذکور باشد که این مساله ، روند فوق را هر سریع تر به پیش می برد. بالشخصه با این افراد و جریانات مشکلی ندارم و معتقدم اینان نیز به گونه ای برطرف کننده ی نیازهای روحی روزمره ی مردمند ودر جای خویش قابل احترام ؛ قابل ذکر آن که البته در این بین ، هستند افراد و گروه هایی که گاه چنان جریان ساز می شوند که سالیان دراز متداوم می شوند و نام ایشان و آن چه برجای گذاشته اند ، بر زبان ها و ذهن ها می مانند ؛ این امر ، خود شامل دلایل متعددی ست که از جمله ی آن ها علاوه بر ابعاد فنی و کارکردهای رسانه ای ، می توان به " خود بودن " ، ارائه ی زبان جمعی و داشتن صداقت با مخاطبین ، از هر رده و صنفی اشاره کرد.

اما اقبال به کسانی که برای فرهنگ ملی موسیقیایی یک کشور زحمات فراوان به جان خریده و حقیقتا سالیان دراز عمر خویش را به تتبع ، تالیف و اجرا گذرانده اند ، حکایت دیگری ست . چنین اقبالی را اگر به طور جزم و از دیدگاه مخاطب هنر جدی و ریشه مند ، تنها با نگاه به آثار ارائه شده توسط هنرمندان مذکور به بررسی و قضاوت بنشینیم ، از نقطه نظر گستردگی و تب تخاطب و استقبال و عامه گی ، هیچگاه به گروه نخست که ذکر آن رفت نخواهد رسید ؛ اما جنسی مانا و قابل ثبت ، قابل تحلیل و قابل گفتار در طی سال ها و قرون خواهد یافت . استادان بزرگ موسیقی ایران نظیر شهناز ، پایور ، یاحقی ، بنان ، قوامی ، شجریان ، گلپایگانی ، ایرج ، شریف , علیزاده ، لطفی ، مشکاتیان و دیگرانی که همه ی ما نام عزیزشان را می دانیم ، از همین دسته اند . اینان کسانی هستند که در تاریخ ما امتداد می یابند و نام و اثرشان فرهنگ ما را خواهد ساخت و ایران با ایشان و به ایشان خواهد بالید.

دوران متوسط ها در آواز ... مصاحبه ای با روزنامه شرق

در مصاحبه ای با روزنامه ی شرق ، گفتنی هایی را درباره ی آواز و اوضاع و احوال آواز گفته ام . این گفته ها استثنا ندارد و در گفت و گو خود را هم مشمول کرده ام ...

 

دوران متوسط‌ ها در آواز
 

ميلاد ديلم صالحي: تقلیدِ محض از عناصر آوازخوانی محمدرضا شجریان و حذف دیگر آوازخوانانِ پیش از انقلاب، موجب تک‌صدایی‌شدنِ آواز بعد از انقلاب و رقم‌خوردن وضعیت امروزی شد و در این بین، نه‌تنها صدای تازه‌ای شنیده نشد، بلکه آواز مخاطب جدی خود را هم از دست داد. از اواسط دهه ٨٠، میان صداهای بسیاری که از تریبون‌هاي خاص شنیده می‌شدند، صدایی متفاوت با فاصله‌گرفتن از عناصر آوازخوانی شجریان پا به میدان گذاشت که امروز پس از ٢٣ سال فعالیت در آواز و ارائه ١٣ آلبوم- «طلیعه» با احسان عبایی، «نگارینه» و «تنها» با سیامک جهانگیری، «نام تو» با کوروش شاهانی و... – و اجرای کنسرت‌هایی با کیهان کلهر، مسعود شعاری، هادی منتظری و...، از سوی مخاطبان جدی آواز روزبه‌روز بیشتر به او توجه شد. حسین علیشاپور که محضر استادان بسیاری را درک کرده، در این سال‌ها در کنار آوازخوانی و تعلیم آواز، تحقیق و تفحص در آثار قدما را در دستور کار خود قرار داده است. با او درباره شیوه آوازخوانی‌اش و آسیب‌شناسی آواز ایرانی گفت‌وگو کردیم.

 نسبت به گذشته پرشکوهِ «آواز» و ظهور و حضور بزرگانی، مانند طاهرزاده، قمر، ادیب، تاج، بنان، شجریان و دیگران و با درنظرداشتن یک عقب گرد از اواخر دهه ٦٠، وضعیت فعلی آواز را چگونه می‌بینید و در این سال‌ها چه اتفاقی افتاده است؟
تأثیر و اشاعه نوعی بی‌سوادی در جامعه، همه‌چیز را و به‌تبع آن، هنر و از جمله، موسیقی را در ابعاد تکنیکال و ماهوی آن، به قهقرا می‌بَرَد؛ یعنی شما با وجود تعدد دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی و... بی‌سوادی را نه به صورت کم‌آگاهی از علوم جدید، بلکه به شکل نبود شناخت‌های بنیادین فرهنگی مشاهده می‌کنید. برخی پزشک‌ها یک خط از گلستان یا شاهنامه را نمی‌توانند بخوانند! به نظرم این نوع بی‌سوادی از بی‌سوادی‌ای که پیش‌تر حاکم بوده، خطرناک‌تر است در قدیم چون آثاری مثل گلستان و بوستان و شاهنامه در مکتب‌خانه‌ها تدریس می‌شد، اخلاقیات منطبق با این آثار در جامعه اشاعه پیدا می‌کرد و حتی یک کشاورز یا دامدار، در حدود ارتباطات آن زمان، داشته‌هایی حداقلی از فرهنگ ملی خود داشت؛ الان همه این چیزها در حال ازبین‌رفتن است. به تبع این جریان، اگر همه‌چیز را جزء‌جزء کنیم، می‌بینیم این بی‌سوادی بر آواز هم تأثیر گذاشته است، همان‌طور که در همه‌چیزمان هست؛ یعنی آوازخوانِ ما درحال‌حاضر - کسی را مستثنا نمی‌کنم و از خودم شروع می‌کنم - فکر می‌کند می‌داند و می‌خواند! درصورتی‌که واقعا نمی‌داند و چون نمی‌داند، نمی‌تواند بخواند. به‌تلخی باید بگویم در آواز، به ‌عنوان رکن موسیقی ایرانی، مسائل به سمت روزمرگی کشیده شده و رخت‌بستن بزرگان از موسیقی ایرانی هم بر وخامت اوضاع افزوده است و از ارکان آواز، دیگر کسی را نداریم که آگاه به علوم قدیمه و کلا فهم مقوله آواز در مفهوم حقیقی آن باشد؛ کماکان به‌تلخی و بدون ‌استثنا و با وجود احترام به شخصیت و منش همه دوستانی که در این حوزه فعال‌اند، باید بگویم دوره کنونی آواز در ایران، دوره متوسط‌ها و متوسط‌های روبه‌پایین است؛ از بزرگانِ آواز ایران، تنها آقایان شجریان، گلپایگانی، ایرج، شاهزیدی، صُدیف و چند نفر دیگر مانند شهرام ناظری، تقی سعیدی، نصرالله ناصح‌پور، کریم صالح عظیمی و حاتم عسگری هستند که استادان قدیم را دیده‌اند؛ همگی اینان یا در مرز ٧٠ سالگی بوده‌اند یا سال‌هاست که از آن عبور کرده‌اند؛ شما ببینید که اگر خدای‌ناکرده اینها هم نباشند، چه نسلی باید آواز ایرانی را پیش ببرد! چه خلأ بزرگی به وجود می‌آید! گویا تمام خطوط اتصال بین نسل‌های آواز از میان رفته است. یک جریانی را از دوره قاجار می‌بینیم که همیشه دنباله‌دار بوده است؛ اقبال‌آذر بوده است، بعد ظلی آمده و بعد حتی آقای شجریان در «گلها» نصف آوازهایش را مانند ظلی خوانده است؛ چون دغدغه درونی داشته است یا سیدرحیم اصفهانی بوده، بعد آقای طاهرزاده و تاج و ادیب؛ تازه تاج خود دنباله‌روی میرزا حسین خضوعی ساعت‌ساز و ادیب دنباله‌روی میرزا حبیب شاطرحاجی بوده‌اند که همه اصفهانی بوده‌اند، بعد از طریق آقای تاج به آقای شاهزیدی و تقی سعیدی در اصفهان می‌رسیم یا ادیب خوانساری یک اثر بسیار بزرگی روی بنان، شهیدی، محمودی خوانساری و اکبر گلپایگانی گذاشته است. این جریانات ادامه‌دار، ناگهان گسسته می‌شود؛ یعنی گلپایگانی، محمودی خوانساری، شهیدی، قوامی تالی ندارند و این شعبه‌های آواز ناگهان قطع می‌شوند. انقلاب و بعد از آن، جنگ موجب شد گسستی عجیب‌وغریب در آواز ایرانی به وجود بیاید. آوازخوان‌هایی مثل قوامی، ایرج، گلپایگانی، شهیدی، محمودی‌خوانساری، یعنی پنج آوازخوان که در یک سطح بالا و با کیفیات کاملا متفاوت آواز می‌خواندند، عملا به فعالیت خود ادامه ندادند  نورعلی‌خان برومند هم که حلقه واسط بود بین‌قدمایی، مانند سیدحسین طاهرزاده و کسانی مانند آقای شجریان و آقای رضوی سروستانی، در سال ٥٥ درگذشت و عبدالله‌خان دوامی در سال ٥٩، در سن‌وسالی که عملا سال‌ها بود کارآیی آوازی نداشت، فوت می‌کند؛ آقای شاهزیدی در اصفهان عُزلت می‌گیرد و تنها آقای شجریان در مرکز می‌ماند و بعد به فاصله‌ای از ایشان آقای ناظری؛ جالب این است که بدانید اولین خواننده‌ای که بعد از انقلاب، آلبومی، در حوزه موسیقی ایرانی منتشر کرد، آقای صدیق تعریف بود در سال ٦٢ که «چاووش ١٠» را خواند و امروزه عنوانش «به یاد طاهرزاده» است؛ یعنی به فاصله پنج سال از انقلاب و بعد از این قضایا، کسانی که آمدند، اکثریت قریب به اتفاق‌شان با هر رنگ و محدوده‌ای از صدا، در تلاش بودند که تالی استاد شجریان بشوند که به عقیده من امری است ناشدنی. این شده که الان در چیزی که با نام آواز باقی است، شما تک‌رنگی را جای‌جایش مشاهده می‌کنید و می‌بینید هر روز از طول و عرض رو به اضمحلال می‌رود و بدتر از همه «مدیزه‌شدن» صوت و حتی مدلِ مو و لباس‌پوشیدن تقلیدی از استاد شجریان هم جای پرداختن آوازخوان به متن و محتوای آواز را می‌گیرد. پس دیگر، تمام حواشی می‌آید وسط و متن از بین می‌رود. دیگر روش آقای تاج و آقای ادیب کم‌رنگ شده است و گمان نمی‌کنم جز من و چند نفر معدود در نسل سوم آواز، کسی این سبک‌ها را بشناسد و این از همه بدتر است که نسل جدید می‌خواهد آواز بخواند، ولی حافظه شنیداری‌اش از سال ٧٥ به بعد است، به این شیوه‌های سترگ که خواندن‌شان عمری می‌برد، به دیده تحقیر هم می‌نگرد!
 با توجه به این روند و ازدست‌رفتن آن چیزی که داشته‌ایم، نقش دو گروه در این میان - مجریان موسیقی و نهادهای فرهنگی مانند صداوسیما و... - را چگونه می‌بینيد؟ هرکدام چقدر در این­ روندِ اضمحلال دخیل بوده‌اند؟
صداوسیما اصولا سیاستش این است که موسیقی تضعیفه شود. شما اگر مثلا شبکه‌های مختلف رادیویی را گوش کنید، خوانندگان و نوازندگانی مشغول به فعالیت و ارائه کار هستند که مشخص نیست چه کسانی‌اند و از چه جریان موسیقیایی بیرون آمده‌اند؟! از آقای کلهر و علیزاده کاری نمی‌شنوید، ولی خواننده‌ای می‌آید که عملا خارج است، این اما دارد کارش پخش می‌شود و اسمش را هم می‌برند؛ برخی مواقع قبل از اذان آوازهایی خوانده می‌شود که من تعجب می‌کنم چگونه اینها پخش می‌شود؟! مثلا «سه‌گاه لاکرن» می‌خواند، عملا شاهد «مخالف»اش روی نت «می» هست! به نظر من باید از صداوسیما امید را برید؛ صداوسیما وظیفه‌اش انگار تخریب موسیقی فرهنگی است... باید ببینیم نگاه كلان به موسیقی چیست؟ من به شما می‌گویم: یک نگاه مبهم توأم با بدبینی و نبود تعیین تکلیف. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز کنسرت می‌دهد و از جايي ديگر کنسرت را کنسل می‌کنند، ما واقعا چه توقعی از خودمان داریم؟! توقع داریم آواز و آوازخوانی‌مان را نهادینه کنیم و به تقویتش بیندیشیم؟!! بنده به ‌عنوان یک خواننده کار خودم را بیش از حد توان انجام می‌دهم. کنسرت ساز و آواز می‌گذارم، آلبوم ساز و آواز منتشر کرده‌ام و خواهم کرد، کاری که می‌توانم انجام بدهم همین است، ولی آیا من به‌تنهایی می‌توانم فرهنگ‌سازی بکنم؟ اگر بخواهم بخشی از این جریان را به گوش‌های بیشتر برسانم، باید بروم توی لابی‌های خاص، کاری که خیلی از دوستان انجام داده‌اند و من روحیه انجامش را ندارم؛ باید بروم مناسبتی، ارگانی یا «سفارشی‌خوان» باشم تا در سایه برآوردن منویات جماعتی صاحب نفوذ، کار جدی را هم از طریق حمایت و سفارش ایشان به گوش‌هایی بیشتر برسانم، خب مسلما نمی‌توانم، کار من نیست و اصولا این موارد را بد می‌دانم. فرهنگِ جدی، فرهنگِ بنیادی احتیاج دارد به اینکه از طرف حاکمیت، دلسوزانه پشتیبانی بشود. واقعا نمی‌توان توقعی از آدم‌های مستقل موسیقی داشت.
 ... نقش مجریانِ آواز – اعم از مدرسین و اجراکنندگان - چیست و در این بین تا چه حدی مقصرند؟
دو مسئله وجود دارد: یکی بحث‌های سودجویانه مربوط به صدا که این روزها فراوان است. من کسی را سراغ دارم که جلسه‌ای ٣٠٠ ‌هزار تومان می‌گیرد، به صرف اینکه چهار جلسه در کلاسی خاص حضور داشته است و به هنرجویان می‌گوید من در پنج یا شش جلسه، شما را آوازخوان می‌کنم! سطح عمومی سواد مردم هم که پایین است و این باعث می‌شود، جماعتی که با صدایشان کار می‌کنند، عملا فقط پول از مردم بگیرند. حالا این کارها به وجدان خود آنها هم ربط دارد که وقتی انجامش می‌دهند، لابد وجدان ندارند دیگر... اما مسئله دوم برمی‌گردد به اینکه خود مجری چقدر معلومات دارد و چه کسانی را دیده است و چقدر به امر آموزشِ آواز و تربیت شاگرد احاطه دارد. شخصا معتقدم آوازخواندن ابتدایش از نفس‌کشیدن شروع می‌شود و همیشه با دوستانی که خدمتشان هستم از این نقطه شروع می‌کنم، اما این روزها در کلاس آواز، مدرس گوشی در گوش می‌گذارد و برای نمونه درآمد خارا، ردیف شور دوامی را از روی صدای خود دوامی خدابیامرز که در دستگاه صوتی در حال پخش است، بر می‌کند و همان لحظه برای هنرجو ضبط می‌کند و کلاس تمام می‌شود. نظام آموزشی ما مشکل دارد که این هم البته مثل همه چیز است و نمی‌توانیم بگوییم که مثلا نظام بهداشت‌مان خوب است و تنها آوازمان مشکل دارد، نه! این دیگر برمی‌گردد به این موضوع که هیچ نظارتی بر روی آموزش موسیقی نیست. یک کارخانه سوسیس، کالباس را می‌بندند و در روزنامه‌ها می‌نویسند، ولی آیا شما شنیده‌اید جایی با کسی که آواز قلابی درس می‌داده و با او برخورد کرده باشند؟! درصورتی‌که عملا خیلی آواز قلابی درس داده می‌شود و خوانده می‌شود و حقیقتا در کشور ما جنس قلابی عرضه‌کردن یک امر معمول است. خیلی از کسانی که درحال‌حاضر آواز می‌خوانند- منظورم ترانه‌خوان و تصنیف‌خوان نیست، مشخصا آوازخوان- اَدای آوازخواندن را درمی‌آورند و در نوازندگی هم به نظرم چنین است. نبود تحقیق، تتبع و ممارست از سوی ما که آواز می‌خوانیم، به آواز لطمه زده است. آوازخوان ما در شرایط فعلی توانایی یک‌ربع آوازخواندن ندارد که بتواند شنونده خود را روی صندلی‌اش نگه دارد.
 با درنظرگرفتن این اهمال‌ها و نوع زندگی ماشینی این روزهای ما، آیا نیاز هست مردم عادی آواز گوش بدهند؟ یا این موسیقی و آواز برای مردم ما با این شرایط هضم‌شدنی است؟
مسئله مردم کوچه و خیابان این است که ما چگونه می‌خواهیم آنان را ببینیم یا خودشان چگونه می‌خواهند در این دنیا زیست کنند. اگر ما در نظر بگیریم که این مردم، مردمی هستند که تنها شرایط اولیه زندگی‌شان (خوراک، پوشاک، ازدواج، تولید مثل و...) تأمین شود و بس؛ نه! این مردم به موسیقی جدی احتیاج ندارند؛ اما اگر بخواهیم مردم را به درجه‌ای از فرهیختگی برسانیم، بله، این مردم نیاز دارند موسیقی خوب گوش بدهند، خط خوب را ببینند، به موزه بروند و... موزه‌ها و اماکن فرهنگی‌مان باید مملو از جمعیت باشد و تلویزیون به ازای این برنامه‌های عجیب‌وغریبش، روزی دو، سه ساعت درباره «هنرهای ملی» برنامه پخش کند و درباره مصادیق «هنر و فرهنگ ملی» بحث و گفت‌وگو شود که چنین نیست و نمی‌شود، ولی اگر بخواهیم مردم را این‌گونه نبینیم و بپردازیم به شکم و لباسشان، خب مسلما نیازی هم به موسیقی و آواز جدی نیست. نیاز نیست مردم را با جبر، ترغیب به آواز گوش‌دادن کنیم که مثلا تشخیص بدهند علیشاپور در اینجا مانند «ادیب» تحریر زد و... نه، تنها همین که کلیت ماجرا را بشناسند خوب است که متأسفانه در این حدود هم نمی‌شناسند و در این مسئله پیش نرفته‌ایم که پس هم رفته‌ایم. سابقا برنامه «گلها»یی بود و خانم خانه‌دار، «تجویدی»، «یاحقی»، «جواد لشگری»، «نواب صفا» و دیگرانی را می‌شناخت، اما امروزه دیگر چنین شناختی هم وجود ندارد. آقای «اباذری» در آن جلسه تحلیل جامعه‌شناختی درگذشت مرتضی پاشایی نکته جالبی گفتند که اشاره داشت به ازبین‌بردن موسیقی فرهیخته و جایگزینی‌اش با موسیقی‌ای سخیف و بی‌خطر که اندیشه و تفکر و تعمق در آنجایی نداشته باشد.
 حال بپردازیم به آوازخواندن شما و اینکه استفاده از قابلیت‌های صوتی شخصی و آن چیزی که داشته خودتان است، چقدر در آوازخوانی‌تان مؤثر و پررنگ بوده است؟
همیشه اعتقاد داشتم آنچه به مقوله هنر مربوط است، آفرینش و ایجاد چیزی تازه است؛ با بهره‌گیری از عناصری که وجود دارد؛ یعنی حروف الفبا را در اختیار دارم و از اینها در لحظات گوناگون، کلمات مختلفی می‌سازم. استادانم در درک این ضرورت بسیار تأثیرگذار بودند؛ مثلا آقای تعریف از روز اول تأکید داشتند ذهنیت آواز خود را بر مبنای دیگران طراحی نکنیم یا مثلا آقای منوچهر همایون‌پور همیشه می‌گفتند: فلان آقا دو گوش دارد و یک دهان، شما هم دو گوش دارید یک دهان، تمام شد! لازم نیست شبیه آن آدم باشید؛ مسئله دیگر شنیدن‌های زیاد است که هنوز هم چنین است و دست‌بردارِ این قضیه هم نیستم؛ مثلا الان روی ردیف‌های آقای کسایی یا شوشتری‌های آقای ادیب – که روش خاص خودش را دارد و هیچ‌کس مانند ادیب شوشتری نمی‌خواند – کار می‌کنم. حالت‌هایش را گوش می‌دهم و پیاده می‌کنم و به آوازهای دیگر و مایه‌های دیگر تعمیم می‌دهم؛ همه این عناصر از استادان و پیشینیان به ما رسیده، منتها سعی می‌کنم همه اینها را کسب کنم، ولی محصول خودم را ارائه دهم. مضاف بر آنکه فکر می‌کنم هر آن چیزی که لزوما دیگران به دنبالش می‌روند، صحیح نیست و خرد جمعی همیشه درست نمی‌گوید، اما آن چیزی که فارغ از همه این مطالب وجود دارد، صداقت در آوازخوانی است. به نظرم کسی که از دیگری تقلید می‌کند صداقت و شجاعت ندارد. این «شجاع‌بودن» هم مسئله مهمی‌ است، در یک مصاحبه‌ای پیش‌تر گفته بودم: من یک قوطی کبریت دارم و استادان بزرگ ما، یک ویلای بزرگ؛ مهم برای من این است که در آن ویلا قوطی کبریتی شبیه قوطی من نباشد؛ چون تشخصم را نشان می‌دهد و استقلالم را می‌رساند و ذات هنر همین است.
 حال در این راه با توجه به نزدیکی که در این سال‌ها با آقای علی‌اصغر شاهزیدی، تنها بازمانده مکتب آوازی اصفهان، داشته‌اید چه تأثیراتی از ایشان و مشخصا از مکتب آوازخوانی اصفهان گرفته‌اید؟
در حقیقت گرایش من از ابتدا به سمت مکتب آوازی اصفهان بوده است و زمانی که چهار، پنج سال آواز می‌خواندم به ادیب‌خوانساری و تاج علاقه‌مند شدم. در واقع علاقه‌مندی‌ام به عناصری مانند طمأنینه در آواز، شعرخوانی صحیح و حداقل آن چیزی که گفته می‌شود و بر صحت شعرخوانی صحه می‌گذارد، است. افتخارِ دوستی با استاد شاهزیدی را دارم و ایشان در بعضی چیزها نظیر ندارند. در مرکب‌خوانی، آوازخواني به خلاقیت و توانایی‌شان ندیدم برای مثال؛ آواز را از «سه‌گاه» شروع می‌کنند به گوشه «مخالف» می‌روند و آن را تبدیل به گوشه «چکاوک» می‌کنند، بعد از آن به گوشه «بیداد» می‌روند و از گوشه «بیات‌راجه» با یک تحریر «پایین‌رونده»، برمی‌گردند به همان «سه‌گاه». اصلا گونه‌ای که شما مدگردی را حس نمی‌کنید. پرنیان است! من تا الان چنین مهارتی از کسی ندیدم. اگر همین الان از آوازخوان‌هایی که فعالانه آلبوم تولید می‌کنند چنین چیزی بخواهید بخوانند، نمی‌توانند! یا در یکی از کارهای خصوصی‌شان با استادان شهناز و موسوی، از «درآمد همایون» شروع می‌کنند و به گوشه «بیداد» می‌روند و در پی‌اش گوشه «عشاق» و ورود به «شور» از آنجا «دشتستانی» و «سارنگ» می‌خوانند و تبدیل به «بیات‌ترک» می‌کنند و با یک نت به دستگاه «سه‌گاه» و از آنجا به «همایون» بازمی‌گردند. حال همه این مراحل به بهترین نحو اتفاق می‌افتد که شنونده اصلا احساس نمی‌کند و به نوعی، این نوع مرکب‌خوانی شما را آزار نمی‌دهد یا من لحن زنده‌یاد دکتر عمومی را دوست داشتم و از ایشان گرفتم؛ همین الان در اصفهان از دوست بزرگوارم آقای تقی سعیدی که از بزرگان آواز سبک اصفهان و از شاگردان تاج هستند، نکته‌ها یاد می‌گیرم. همیشه در حال یادگیری بوده و هستم و معتقدم، زمانی که شما به این نتیجه رسیدید که نیازی به آموختن ندارید، کارتان تمام است؛ هرکس که باشید و در هر رسته و رشته‌ای. به نظرم یک آوازخوانِ موسیقی ایرانی باید از ٣٥، ٣٦ سالگی و بعد از ٢٠ سال آموزش تازه شروع کند به ارائه مطلب و آواز پخته، تا آن ‌موقع باید فراوان یاد بگیرد. آوازخوان‌های الان ما در این سن‌وسال‌ها تمام می‌شوند و عملا چیزی برای ارائه ندارند و رواج استادشدگی زودرس هم نمی‌گذارد که بروند و بپرسند و بیاموزند. نکته دیگری که باید اشاره کنم، نوع نگاهم است به چیزی با عنوان «آوازخوانی»؛ شما باید ببیند چه چیزی از این آواز یا ساز می‌خواهید! من شخصا می‌خواهم از طریق آواز، یک گپ دوستانه صادقانه بزنم! با وام‌گرفتن از کلام بزرگ‌ترین آدم‌های تاریخ این مملکت. حرفی را بزنم که از درونم می‌جوشد. همین! شما به آوازخواندن استاد ادیب گوش کنید، انگار که مشغول کاری است و آرام زمزمه می‌کند، اما این زمزمه را نمی‌توان به‌راحتی تکرار کرد؛ حتی پس از سال‌ها نمی‌شود. استاد همایون‌پور حرف زیبایی درباره آقای ادیب می‌زدند: «ادیب بالای کوه دماوند قدم می‌زند و ما اینجا قدم می‌زنیم، قدم‌زدن، قدم‌زدن است، اما ببینید چه راهی را رفته که به دماوند رسیده است».

خیام و مینی مال ، هین کژ و راست می روی و نام تو ..

آلبوم هایی را  طی ایام سکوت وبلاگ خوانده ام و منتشر شده اند . " خیام و مینی مال " به آهنگسازی پوریا شیوا فرد ، " هین کژ و راست می روی " به آهنگسازی هادی آذرپیرا و " نام تو " به آهنگسازی کورش شاهانی .

ساختار سه آلبوم با یکدیگر متفاوت است . خیام و مینی مال با نگاهی مینی مال گونه به رباعیات خیام و البته با استفاده از آنسامبل ایرانی ، سعی در روایت مجزای هر رباعی خیام در قالب نغمه و آوازی خاص است .. " هین کژ و راست می روی " اثری یا ویژگی های کاملا سنتی ست در مایه ی دشتی که خوشبختانه آوازهای زیادی را هم در آن خوانده ام .

" نام تو " اما یک اثر ارکسترال با استفاده از حال و هوای قدیم رادیو است که ارکستر را " بهزاد عبدی " تنظیم کرده و ارکستر ناسیونال اوکراین اجرا نموده است . بیش از نیمی از اثر ساز و آواز است . یعنی در حدود 30 دقیقه . امیدوارم دوستان گرامی  ، کارها را شنیده باشند و از نقدها و نظراتشان مرا بهره مند کنند.

یادداشت هایی برای یادداشتی .. همه ی روستاها خدا دارند

مقاله ای در سایت موسیقی ما به قلم دوست روزنامه نگار آقای " آرش نصیری " نوشته شده است . به دلایلی که مشروح بیان خواهم کرد ، این یادداشت را نوعی پسرفت رسانه ای برای ایشان می بینم . ضمن آن که با موضوع مورد نظر یادداشت یعنی آقای سعید جعفرزاده ( همای ) نیز هیچ گونه خصومت و در عین حال رفاقتی ندارم . از این نظر که موضوع مورد نظر یادداشت ، ایشان بوده است . مطالبی برای واکاوی در فن و روش و منش ایشان ، طبق مندرجات یادداشت خواهم داشت .

الف : نوشته است ؛

" ... خودش البته در پاسخ به سوالی که نمی‌دانم چه بود گفته بود: « من هرچیزی که بخواهم بگویم را همای‌گونه می‌گویم» و این چیزی‌ست که کمتر کسی آن را رد می‌کند . خوب یا بد، همای به شیوه خودش می‌خواند و این شیوه خواندن عده زیادی از مردم را خوش آمده است اما منتقدان و روشنفکران ... معلوم نیست. "

 - بسیاری کسان ، حتی با قابلیت هایی متوسط ، زاده ی روزگار و شرایط و بهترسواری هوشمندانه بر روزگار و زمانه ی خویشند ، این زادگی و به دنبالش فراز نامی ، لزوما از طریق کارکردهای مثبت و زحمات خالصانه به دست نمی آید . عمدتا آن چه که در ایران ، به اقبال های مردمی از آدم ها و پدیده ها انجامیده  ، لزوما به دلایل مثبته کارکرد ایشان بر بردار ارزش ها - اگر اعتقادی به آن ها وجود داشته باشد -  نبوده است . آقای نصیری نگاهی بیندازند به تاریخ 10 ساله ی اخیر و عقب تر هم نروند ، حساب کار دستشان می آید . ضمن آن که به ایشان توصیه دارم که بحث " شیوه " را به کاربلدها  وابگذارند . شیوه در آواز ، به مفهوم داشتن سبکی مشخص حسب داشته هایی قابل توجیه و تفسیر ، آن هم در آواز و نه تصنیف است و آقای همای در مصاحبه ای خود گفتند که دوره ای آواز سر آمده ، ضمن آن که خود حرفی در آواز ندارند . به یاد داشته باشید که شیوه داشتن ، کارکردهایی ریشه ای ، ماهوی و صوری دارد . در خصوص ایشان ، کارکردهای مذکور ، اصولا ایجاد نشده اند ... و تنها نقطه ای که نویسنده را به گفتن شیوه مند خواندن همای راهنمایی کرده ، صحبتی بوده که خود او گفته و نصیری نیز بازگو کرده است .. اما مهم ترین نکته این که مردم مورد مورد نظر نویسنده ، خیلی چیزها را خوششان می آید و این که مردم خوششان می آید ، لزوما چیزی را در تعاریف و حتی در عرصه ی عمل ارزشمند نمی کند . " مردم " دستاویز همیشه خوبی ست برای آن که خوش آمدنشان ، بهترین دلیل بشود برای آنان که می خواهند همه کاری کنند .

 

ب : نوشته اند :

" ... می‌خواهم ترس و تعارف را کنار بگذارم و بگویم که به نظرم ، بسیاری از ما روزنامه‌نگاران و خبرنگاران، بدون آنکه خودمان بخواهیم یا حتی بدانیم، بر اساس ارتباط کاری یا عاطفی، تبدیل به نیروها برخی از آهنگسازان و خوانندگان شده‌ایم و سلیقه‌های‌مان را براساس سلیقه‌ها، گفته‌ها و القایات آنها در جلسات خصوصی و حضوری تنطیم می‌کنیم و این بسیار عجیب، دردناک و خطرناک است. نسل بعد از ما که متاسفانه بیشتر و عمیق‌تر درگیر این ماجراست، چرا که اغلب‌شان از همان ابتدا روابط عمومی‌ چند نفرند و مبلغان حقوق بگیر بعضی‌ها. ممکن است همای در حوزه سلیقه من نباشد و حتی تن صدا و کاراکترش را دوست نداشته باشم، این ربطی به قضاوت من در قبال کاری که او می‌کند و نسبتش با هزاران هوادارش نیست. یکی  از دوستان روزنامه‌نگارم می گوید فیک است. می‌گویم اصلش کیست؟ چیزی نمی‌گوید. با یکی از دوستان پیشکسوتم در ماشینم نشسته‌ایم و آلبوم آخر همای را می‌شنویم که این روزها منتشر شده و بازهم مورد استقبال مخاطبان بسیاری قرار گرفته است. می‌پرسم ایراداتش را بگو. هنوز نشنیده بود. گوش می‌کند و می‌گوید: «آنچه که من می‌خواهم بگویم در محدوده سلیقه است و آنچه در حوزه سلیقه می‌آید لزوما در حوزه نقد نیست.»

- اصولا نگارش همین مقاله ، " آرش نصیری " را در زمره ی همان روزنامه نگاران مورد اشاره ی  خودش در آورده است ؛ ضمن این که وی با بیان جمله ی ، ممکن است همای در سلیقه ی من نباشد .... و سپس تعاریف مابعد ، عملا قصد " سور زنی " دارد ، سوری که در دست بعد جا می شود و او خودش استراتژی ذهنی مورد نظرش را دنبال می کند .. گفته اند در اتومبیل که ایراداتش را بگو .. به خبرنگاری در حوزه ی موسیقی .. من از ایشان خواهش می کنم در میان دوستان حوزه ی خبر در موسیقی ( که برخیشان حقیقتا زحمت کش هستند ) ، روزنامه نگاری را معرفی بفرمایند که بتواند حوزه ی صوت و کلام را در یک اثر موسیقایی با توجه به مکاتب خوانندگی ایرانی ، همچنین  علوم مرتبط با نفس صدا ، ضمن اشراف به دو حوزه ی کلام و صدا و آمیزش این دو با یکدیگر نقد کند و درباره ی آن نظر بدهد . گمان کنم سخت شد کار ! ضمنا من به شما می گویم که نوع صدا در آوردن ایشان ، توجه تام به رنگ صوتی استاد شجریان است آن هم در آثار از سال 75 به بعد ایشان ، به علاوه ی آن که اصولا مقادیر زیادی گرایش به سمت صدای مستخرجه از بینی دارند که صدایشان را در بسیاری اوقات تو دماغی و کر می کند و اصولا دورنمای صدای همای ، همین صداهایی ست که امروزه فراوان می شنویمش ، به علاوه مقادیری صدای کلاسیک غربی که از ایتالیا آورده اند . البته چون شعر می سرایند و از سرایشات خود می خوانند مقداری وارد فضای درام شعرشان می شوند که همین مقداری کمکش می کند در بیان بهتر در برخی جاها . در خصوص سرایش ایشان و چگونگی و چرایی آن ، بنده صلاحیت اظهار نظر ندارم .

ج : باز نوشته اند :

" ... بسیاری از آثارش به شکلی مستقیم مفاهیمی‌ مثل ریاکاری را نقد و حتی شماتت می‌کنند... !!! "

- در این رابطه نویسنده ی مقاله ، ضمن دویدن به جلو ،  ناشی گری تام انجام داده و قول را در تطابق با فعل و خصوص افعال مابعد موضوعش نیاورده است ... بر همگان واضح است این تضاد .. من از همین جا مطمئن شده ام ، وی در دسته ی همان دوستان روزنامه نگار مورد ایراد خودش قرار دارد . ضمن آن که تاکید نگارنده بر عبارت " روستایی بودن " ، عبارتی که خود همای نیز چندی ست بیش به کار می برد ، دلیلی ست بر هم تعامل تنگاتنگ دوستان ، هم این که راهی دیگر برای جذب و جلب  مخاطب و سرپوش گذاشتن بر راه و روش ناصوابش یافت شود ..

 

از برخی پاراگراف ها به دلیل این که اطاله نشود می گذرم  .

 

د : در جایی دیگر نوشته اند :

" ... نوآوری فرمول و تکنیکی نیست که آدم به کار ببرد. نوآوری در زمان و مکان خاص و شرایط اجتماعی آن زمان در یک هنرمند به وجود می‌آید. ذات درون هنرمند، بینش‌هایش، موقعیت اجتماعی، زمانی و دانشش با هم ترکیب می‌شود و اثری را ارائه می‌دهد که این اثر تازه است.» حتی پنجاه درصد این درک می‌تواند هر هنرمندی را در هر دوره‌ای موفق کند. او برخلاف اغلب خوانندگان نهایت سعی‌اش را نکرد که کپی استادشجریان باشد که نه می‌توانست و نه می‌خواست. قوی یا ضعیف، زیبا یا نازیبا، صداقشنگ یا بی‌صدا، خودش بود. خود خود همای. او آنقدر برندسازی را می‌شناخت و ذاتا یا تحقیقا بلد بود که می‌دانست هنرمند باید اسم آرتیستیک داشته باشد که راحت در دهان بچرخد و در ذهن بماند...

 

 

- از هر منظر که بنگریم نصیری همه ی این ها را درست گفته است .. همای هم درست گفته است .. تفاوت من فقط در  این است که واژگان را عوض می کنم و چشم هایم را کمی تنگ و خیره می کنم و به هردوشان  می نگرم !  او به شکلی ناجور ، هوشمندانه ، درست نوشته است .

ه : برای چندمین بار تاکید کرده است :

" .... این ارزش است . حتی اگر آنچه می‌خواند به سلیقه ما نزدیک نباشد. اینکه او شبیه هیچ کس نمی‌خواند و نه خودش و نه موسیقی‌اش تقلید از کسی نیست یک ارزش است. اینکه یک صدای معمولی را آنقدر پرورش داده و تمرین کرده که تبدیل به یک صدای خوش پرطرفدار شده یک ارزش است. اینکه با ادات موسیقی و کلام ایرانی، موسیقی پاپیولار تولید کنی یک ارزش است.

اینکه... "

 

- من در خصوص این نوشته ها به دلیل اختلاف منظر شدیدی که دارم چیزی نخواهم گفت ... در مورد ریشه مندی صدای همای صحبت کرده ام ... در مورد پرورش ، به پرورش صدای ایشان اعتقادی ندارم و اصولا صدای همای پرورش نیافته و سرگردان است که اکنون نیز تلاشش برای فراگیری آواز کلاسیک نیز به این سرگردانی افزوده است .. مگر این که دهان مرا ببندید با عبارت " هرچه باشد مردم می پسندند " که در مورد آن نیز سخن گفته ام ... تفاوت منظر من با این دیدگاه بسیار زیاد است و از صحبت بیشتر خودداری خواهم کرد.

 

و : نوشته اند :

" ... خدا کند که همچنان راه خود را برود و همچنان به فکر گسترش کارش و کارهای تازه بر همین بستر فکری باشد. خداکند حالا که در زمینه موسیقی علمی‌تر کار می‌کند، صداقت شبانانه روستایی‌اش را از دست ندهد. خدا کند در راهروهای مجوزگیری، جنبه‌های انتقادی اشعار و آهنگ‌هایش از دست نرود و فاش‌گویی و بی‌پرده سخن گفتنش را از دست ندهد. خداکند به ریا کشانده نشود و همچنان خودش باشد. عارف قزوینی، شیدا و امیر جاهد و تنی چند دیگر(بدون قضاوت و مقایسه) خود شعر می‌گفتند و آهنگش را می‌ساختند و می‌خواندند و ما حالا خنیاگردیگری داریم که در هر حال در گروه موسیقی اصیل ایرانی کار می‌کند و مخاظب فراگیر دارد. کسی که علی‌رغم آنکه موسیقی را آموخته و می‌آموزد، دلیل موفقیتش را درک مردم می‌داند. بعضی‌ها می‌گویند همای بدون آن فاش گویی‌ها خیلی زود تمام می‌شود. در همان مصاحبه از او پرسیده بودم: «فکر می‌کنید همای محافظه‌کار و محتاط هم به اندازه همای رها، جذاب است؟» گفت: «... رمز موفقیت من-اگر موفقیتی داشتم- خلوص و سادگی من بود. معمولا هنرمندان می‌گویند همای به گونه‌ای سرود که مورد توجه مردم قرار گیرد، نه، مردم فقط به شعر و موسیقی تو توجه نمی‌کنند، مردم چشمت را می‌بینند و رامت می‌شوند. مردم تحت تاثیر «آن» یک هنرمند قرار می‌گیرند....اول خدا برای من خواست و بعد از آن هنرم و سبکم موردتوجه قرار گرفت، چون سختی کشیدم، روح، روان، چشم و درونم را در شعرهایم دمیدم و اینها ناخودآگاه در قلب مردم نشست... من با چشمانم می‌خوانم نه با زبانم... فقط سوژه‌ها دلیل جلب توجه مردم نیست، خیلی‌ها اشعاری در این حال‌وهوا خوانده‌اند، چگونه بیان‌کردن این نگاه مهم است. مردم اول با خود هنرمند ارتباط برقرار می‌کنند؛ با چشم، با روح و با شخصیتش. هر خواننده باید چیزهایی را بخواند که از او می‌پذیرند...»
 

***


این یادداشت دفاع و جانبداری از پرواز همای نیست، دفاع ازخلاقیت و جسارتی‌ست که در موسیقی ما اکسیر است، دفاع از نوشتن و خواندن برای عامه مردمی‌ست که سال‌هاست با موسیقی اصیل ایرانی(به معنای فراگیر آن) فاصله دارند. هرکس این شجاعت و ایده را داشته باشد قابل احترام است و این یادداشت، دفاع از ایده‌های صادقانه یک موزیسین مردمی ایرانی‌ست، تلاشی برای آشنایی با خدای روستای همای...
  

- پس از ادعیه ی فراوان ، قیاس کرده اند ایشان را را شیدا و عارف و امیرجاهد و با یک " بدون مقایسه " در پرانتز سرو ته قضیه را به هم آورده اند ... " آرش نصیری " به نحو سوال برانگیزی به این قضیه اشاره نکرده که همان صداقت روستایی مورد اشاره و تاکید چند باره اش در این یادداشت ، با نامه ی کذایی ایشان و اعلام ندامتش ، حداقل برای  آنان که سرشان توی کار است ( نصیری جان ! عمده ی خلق سرشان توی یک کار است فقط ) خورد و خاکشیر شد و از بین رفت و اصولا ادعیه ی ایشان در این باره کارآیی ندارد . به قول زنده یاد جعفر شهری در داستان " حاجی دوباره " اگر آجیل هم مشکل گشا می شد که روزی ده بار آجیل فروشی ها را غارت می کردند !

در مورد مقایسه ی ایشان با عارف و شیدا و امیرجاهد ، هر چند در پرانتز آورده اند بدون قضاوت و مقایسه ، بنده وقت خوانندگان عزیز را نخواهم گرفت که کاش این را نمی نوشت و حداقل از موضوع یادداشت مشاوره ای می گرفت تا ننویسد .. بازگو کردن چشم رام کننده ی ایشان نیز از طیبات این نوشته است .

در آخر و احتمالا برای آن که جلوی واکنش هایی مثل این ها که من نشان داده ام را بگیرند نوشته اند که این یادداشت دفاع از همای نیست ... چرا دوست عزیزم ... سراسر دفاع است و کاش شما حداقل از همین دفاع خود نیز دفاع می کردید .. دفاع از کسی که به او و کارش معتقدید که جرم نیست و بسیار هم کار شایسته ای ست .. باز هم تکیه می کنم بر این اصل .. که برای جذب و جلب خلق و به تبع آن برخورداری از جیفه ی دنیوی که علاقه مندانی خاص ، خصوص در اهل موسیقی ایرانی که همیشه محروم بوده اند یافته است ، نباید فن ، اخلاق و مهم تر از همه معرفت را فدا کرد ... صدالبته حرف من یک شعار بی مزه است که همه ی دوستان بدان خواهند خندید .. تعدادی به تلخی و برخی به سخره ... راستی را عشق است در موسیقی و برای موسیقی .

 

دست آخر :

من به صراحت اعلام می کنم که با فن خوانندگی همای ، هرچند که ایراداتی بر آن است و البته بر همه وارد است و در این جا نیز در مورد او عنوانش کرده ام ، کاری ندارم . او حق دارد با هر صدایی ، هر شعری را که می خواهد و در هرجا بخواند . آن چه منظر من است در شطحیاتی که بر این یادداشت سفارش گونه نوشته ام و در بسیاری جاهای دیگر که خواهم نوشت ، رواج دو رویی و دورنگی در هنری به نام موسیقی و ماهی گیری های حق به جانب و پس از آن مشروع جلوه دادن این جریانات است . چندباره می گویم . این روش ها به سود موسیقی که اصولا نه .. به زیان راستی ست . راستی را در موسیقی ، فداکردن ، بسیار جرم بزرگی ست .. و خیلی مهم است که خدای روستاها ، خدای همه ی روستاهاست .

شطحیات معوقه ... ارکستری و جشنواره ای و جشنی و همایی و حافظی

دیباچه : این وبلاگ به دلیل مشغله های من بسیار دیر به دیر به روز رسانی می شود . سعی خواهم داشت تا زمان های نوشتار را زود به زودتر کنم . گو این که در موسیقی ایران با وجود این که محتوای موسیقی هر روز دچار خلل و وازدگی می شود ، وقایع آن چنان زیاد و پیچیده است که می توانم مطالب جالبی به طور یومیه در وبلاگ داشته باشم .

1- کنسرت ارکستر سازهای ملی : قراری با من نگذاشته بودند تا در این ارکستر خوانندگی کنم . با اعلام محمد معتمدی مبنی بر این که کنسرت را نخواهد خواند ، شبانه از سفر شمال به تهران آمده و سه چهار روز پیش از کنسرت ، تمرین ها را آغاز کردم . رهبر ، آقای اسماعیل تهرانی بود که موسیقی دانی کاربلد و پاکیزه است . نوازندگان هم کارشان را بسیار خوب بلد بودند و با پیوستن حمید متبسم به ارکستر ، کار جان دیگری هم گرفت و اجرایی خوب و آبرومند از کار در آمد . اما چنان که افتد و دانی ، کار تا لحظه ی نگارش این سطور ، قرار نیست دوام یابد . تهرانی بارها در مصاحبه ها معترض شده ، دستمزدها پرداخت نگردیده و هیچ تمرینی برای این ارکستر پیش بینی نشده است .... باز هم کاری را که امید می رفت ، به حرکتی مفید برای موسیقی بدل شود ، در ابتدا متوقف کردند و همه چیز این است که پول نیست ... پول کجاست ؟؟ من هم نمی دانم .

2 - جشنواره ی موسیقی جوان : سخن زیادی وجود ندارد . با دوست عزیز آقای هومان اسعدی صحبتی مفصل داشتم و بر سر یک نکته ، حسب شرکت کنندگان ، حاضرین و نتایج ، اجماع نظر داشتیم . اوضاع آواز خراب است . کسی نیست که بتواند بخواند در جوان ترها . روز به روز سطح کار پایین می آید و صدالبته هنوز هم مراکز آموزش عالی ، رشته ی آئاز ایرانی را به عنوان یک گرایش مجزا ندارند ... گفتنی ست که دل کسی هم نمی سوزد و نگاه ها نیز به این بخش عمدتا معطوف به منافع شخصی ست .

3 - جشن موسیقی ما : از مدت ها پیش تماس هایی از سوی سایت موسیقی ما می گرفتند که در جشنشان به عنوان میهمان حضور داشته باشم . سفری کاری ، این سعادت والا را از من گرفت تا مستقیما از انتخاب های مشخص شده از پارسال ، انتخاباتی کمیک و مبتنی بر الیگارشی همیشه حاکم بر کلیه ی شوونات کشور و به تبع آن موسیقی ، را نبینم . اصولا در یک چنین چیزهایی ( یعنی مراسم ) تنها چیزی که مهم نیست ، استعدادهای تازه ، صداها و سازهای غیر تقلیدی و آهنگ های مبتنی بر فخامت فراموش شده ی ما ایرانیان است . شکر ایزد و با تفاخر تام ، بنده نه از جشنواره ها و نه از چنین مراسم ، موارد برگزیدگی ( با فتح گاف )  و الواح متعدده ندارم و اصولا حدود و شانم در این چیزها به حدود مورد نظر انتخاب کنندگان نرسیده است . باری ، همیشه در عجبم که آخر تا چه اندازه می شود حیا و انصاف را مراعات نکرد ؟؟؟؟؟ آرای مردمی !!؟؟ برای موسیقی جدی ایرانی ؟؟؟ موسیقی جدی ایرانی اگر آواز است و ساز ، کدام آرای مردمی ؟  به خاطر کدام برداشت مردم از موسیقی سازی و آوازی ؟ و کدام یک از آثار ایرانی این مراسم باشکوه ویژگی هایی این چنین داشته اند ؟ و اصولا کدام یک از همه ی برگزیدگان دغدغه ی کار این چنینی دارند ؟ حداقل در این سه دوره ای که این ها مراسم دارند ؟؟؟ پرسش هایی این چنین اگرچه طرحش کاملا بی فایده است در فرایند پاسخ یابی ، اما حداقل این حسن را دارد که مشخص می شود این پرسش ها هستند ، وجود دارند و می توانند مجال بروز و ظهور یابند . صدالبته که این وظیفه ی اهل رسانه و روزنامه و مجله است که کنکاش کنند پاسخ هایشان را . اگر به یاد آورند این وظیفه را ..

4 - به طور شخصی و از دیدگاه حرفه ای ( حرفه ای مرتبط با مشی ذاتی موسیقی ، نه پول و موقعیتی که موسیقی می آورد ) ، صحبت های آقایان سعید جعفرزاده ( همای ) را در بحبوحه ی برگزاری کنسرت نخستین که به حکم دادگاه برگزار نشد ، همچنین اظهارات اخیر حافظ ناظری را که گویا راه به شمشیرکشی نیز برده است ، جالب توجه می بینم.

جعفرزاده را از آن جهت که کلهم اجمعین چه ارزشی دارد که همه ی آن چه بدان باور داشته ای و انجامش داده ای و اصولا بر آن مبنا پیش رفته ای ، به ثانیه ای و برای آن که کنسرتی بدهی روی هوا ببری و اعلام خطا و ندبه کنی و اصلا چه بر این جامعه می گذرد که به این تناقضات اخلاقی ، آن هم از سوی کسانی که در فرایند ساخت اخلاق و فرهنگ ، بالای هرم جامعه قرار دارند ، این چنین خو کرده است؛ دروغ را می شنود و اگر باورش هم نکند ، وانمود می کند باورش دارد و چه قدر بد است . چه قدر بد .. که در " موسیقی " دروغ بگویند .

و اما حافظ ناظری که اظهاراتش را می شود خودتان تجزیه و تحلیل کنید و من هنوز نفهمیدم ، چرا با همه کس دعوا دمی کند و اصلا بر سر چه دعوا می کند ... اگر کار خود را بلد است و باورش دارد ، که کارش خود سخنگوست و بی نیاز از شمشیر و مرافعه و اگر هم باور ندارد ، با شمشیر نمی شود چیزی به کسی حالی کرد . فقط می شود ترسانید که این هم کار او نیست متاسفانه . بر استاد شهرام ناظری ست که کاری کند . کمی روی به زشتی برده است این جریان .

 

 

نگارینه ... اثری که با رسول رهو خوانده ام

«نگارینه» به بازار موسیقی رسید/ سفر به گذشته با صدای حسین‌ علیشاپور


حسین علیشاپور از معدود خوانندگان آواز کلاسیک ایران است که اصول آوازیش با جریانات رایج امروز قدری فاصله دارد. در واقع می‌توان بنیان‌های کار او را قدیمی‌تر از سایر هم‌نسلانش دانست. علیشاپور به تأثیر از اساتیدی چون تاج اصفهانی، ادیب خوانساری و منوچهر همایون‌پور آواز را تجربه کرده است.علیشاپور بااعلام این خبر که اثرش روانه بازار شده است گفت: نگارینه آنسامبلی از موسیقی سنتی ایرانی است که دارای فضایی خلوت و معنا‌گرا است. در ارتباط با این اثر شنونده از هیاهوی زمانه خویش دور می‌شود و به این فضایی خلوت پا می‌گذارد.

وی ادامه داد: جهان‌بینی که در پس این اثر نهفته است همین فضای خلوت و دوری از هیاهوی زمانه را در خود نهفته است.

این اثر در واقع تنظیمی از آثار قدیمی توسط دوست هنرمندم سیامک جهانگیری است و با دو صدای مختلف ( من و رسول رهو ) گاه به صورت همخوانی و گاه به صورت گام به گام خوانده می‌شود.

وی درباره همکاری‌اش با رسول رهو خواننده دیگر این آلبوم نیز گفت: در این اثر قطعات ، به شکل مجرد و مطلق توسط یک خواننده اجرا نشده بلکه گاه همخوانی و گاه ابیات یکی یکی توسط ما خوانده می‌شود. گاه نیز در تصانیف به صورت بند بند اشعار بین ما تقسیم شده است.

علیشاپور درباره ویژگی شاخص این اثر گفت: در سالهای اخیر کمتر از همنشینی و همخوانی دو خواننده را شاهد بوده‌ایم و این اثر از این نظر منحصر به فرد است. من خود به سبب آنکه به همکاری و رفاقت در یک کار هنری اعتقاد دارم در این اثر خوانده‌ام و از آن راضی هستم. هم من و هم رسول رهو هر دو آواز را برخاسته از مکتب آوازی اصفهان می‌خوانیم و به تبع ، از هم نسلان خود متفاوت هستیم.

وی هم چنین در توضیح اشعار گفت: اشعار این مجموعه توسط شعرایی چون کلیم کاشانی، عراقی، پژمان بختیاری و هما گرامی سروده شده است.

علیشاپور در توضیح سازبندی هم گفت: همچنین در این آلبوم سیامک جهانگیری نوازنده نی، علی بهرامی‌فر نوازنده سنتور، حمید خوانساری نوازنده عود و وحید فطایی نوازنده تنبک هستند.

این هنرمند درباره علت نزول سطح آواز در میان نسل آینده آواز اصیل ایرانی تنها سکوت را ترجیح داد و به این جمله اکتفا کرد که مجموعه علل و عوامل باید دست به دست هم دهند تا بتوان از هنرمند انتظار بروز و ظهور خلاقه داشت.

این هنرمند درباره استدلالش از اقبال مخاطبان به نگارینه می‌گویند گرچه من هرگز به دنبال جلب مخاطب نبودم و اگر اثر هنری حتی بر 10 نفر نیز تأثیرگذارد و به آنها آرامش بخشد برای من کافی است و رسالتم محقق شده ؛ تصور می‌کنم این اثر مخاطبان خود را خواهد یافت.




پس از ماه ها .... سلام

بیش از پنج ماه است که چیزی در وبلاگ ننوشته ام ... در این پنج ماه بر موسیقی بسیار گذشت ... از وقایعی بزرگ چون درگذشت استاد شهناز بزرگ و استاد احمد ابراهیمی و اتفاقاتی کوچک چون لغو کنسرت های بنده شاگرد و بعضی دیگر از دوستان که بگذریم و بگذرند ...

سال تحویل شد و نوروز را باید تبریک می گفتم به دوستان عزیزم که به هر روی میسر نشد ؛ عذر بپذیرید و باید می گفتم از هفت فروردین که سالروز درگذشت استاد عزیزم منوچهر همایونپور بود ...

حال هستم کماکان و عرض سلامی می دهم و گاهی دوبیت شعری و در دلی با دوستان از حنجر و سینه ی خسته .

از کارها ... آلبوم " حکایت " را که چهار سال پیش خوانده بودم در حوزه ی نشر دیدم و پس از رمضان هم " نگارینه " را که با " رسول رهو " دوتایی خوانده ایم . اولی را " برزو امیری " ساخته و دومی انتخاب و تنظیم رفیقم " سیامک جهانگیری " ست . چند تایی آلبوم هم از میان کارهایی که دوستان آهنگساز لطف دارند و می آورند ، گزیده ام که کم کم بخوانمشان.

دیگر از کنسرت ها که بگویم ؛ دوسه تایی خیریه است ... برای دوستانم هم در تهران و تبریز اجراهایی هست ... تهران 26 و تبریز 7 شهریور . 

ارادتمند همه ی شما هستم و خواهش می کنم بنده را از راهنمایی های ارزنده و نظرات ارزشمندتان بی نصیب نگذارید .